![]() |
![]() |
|
|
خوب ، خیلی چیزا هست که می شه در موردشون نوشت ، زمستون ، سال نو میلادی ،ماه محرم ، عاشورا ، امتحانات و ... همه ی اینا سوژهای خوبی برای نوشتنن ، اما دل و دماغی برای نوشتن در مورد اینا ندارم ،شاید واسه اینه که رو همه ی اینا یه چیزی سایه انداخته ، یه چیزی که باعث شده همه ی اینا رنگ خودشونو از دست بدن و خاکستری بشن ، یه چیزی مثه یه سکوت بزرگ مقابل یه ظلم بزرگتر ، یه چیز ننگین که داغش تا همیشه رو پیشونی بشریت می مونه ، به خاطر سکوت مقابل یه بی انصافی و بی عدالتی بزرگ ، یه جنگ نابرابر ! جنگی که مو رو به تن هر آدمی سیخ می کنه ، جنگی که بیشترین کشته هاش زنها و بچه هایی بودن که شمارش معکوس رو برای اومدن سال نو شروع کرده بودن ، یا بهتر بگم شمارش معکوس برای اومدن مرگشون ... فکر کنم دیگه چیزی به اسم وجدان بیدار برامون نمونده، تنها چیزی که داریم یه وجدان خواب و دو تا چشم بسته و دو تا گوش کره ، زبونامون که همیشه خوب می جنبن چی شده که یهو لال شدن؟؟! ما داریم کجا می ریم؟ زنده موندن رو به چه قیمتی تحمل می کنیم؟ به قیمت پست شدن؟ به قیمت هار شدن ؟ به قیمت وحشی شدن؟ نه ... حتی وحشی هام این کاری رو که ما با خودمون میکنیم نمی کنن! حیونای وحشی رو نگاه کن ، هیچوقت به هم نوع خودشون آسیب نمی رسونن ، کی تاحالا دیده شیرا علیه هم بجنگن ، یا ببرا همدیگرو بکشن؟؟ آخه کی دیده که هم نوع هم نوع رو بکشه، شکنجه کنه ، آزار بده ؟ به خدا حیونا که حیونن این کارو با هم نمی کنن، پس چرا ما...؟؟؟ مگه ما بنی آدم نیستیم؟ مگه سعدی نگفته بود که اعضای یه پیکریم؟ مگه این شعرو قاب نگرفتیم نزدیم سردر سازمان مللمون؟ مگه دم از حقوق بشر و کرامت انسانی و ... نمی زدیم؟ پس چی شد؟؟ چرا جلوی یه قلدر سکوت کردیم؟ چرا حاضر شدیم به کسی که حقوق بشرو نادیده گرفته چیزی نگیم؟ چرا یادمون رفت که انسانیم؟ خیلی از مردم اومدن و به این ظلم و بی عدالتی اعتراض کردن.تو خیلی از کشورها تظاهرات ضد جنگ داشتیم ،تو خیلی هام نداشتیم ، شاید نمی خواستن خاطره ی خوش کریسمس 2009 شون با جنگ و خون و مرگ و بی عدلی قاطی شه ! شاید بهتره که چشاشونو ببندن و هدیه های کریسمسشونو باز کننن و به هم تبریک بگن و آروم بخندن تا وجدانشون بیدار نشه ... شاید فکر میکنن کشته شدن یه هم نوع اونم تو شب سال نو دلیل کافی و خوبی برای به هم خوردن شادی کریسمس نیست ... نمی دونم اگه یه روز کریسمس اونا ، روز مرگ و جنگ و خون باشه از بقیه آدما و هم نوعاشون چی می خوان و چه انتظاری دارن؟!...
یاد شعر نیما افتادم:
... آی آدمها، آی آدمها، که در ساحل نشسته شاد و خندانید، یک نفر در آب دارد می سپارد جان... آی آدماها ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 دی1387ساعت 1:51 PM توسط INOW |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ای مرغ گرفتار بمانی و ببینی
آن روز همایون که به عالم قفسی نیست... |
|
RSS
|